ضمن عرض سلام و معذرت خواهی از این بابت که
مدت مدیدیه اپدیت نکردم
خدایا از صمیم قلبم شکر گزارتم...یا حق...
۲۷/۱/۱۳۹۰-۱۸:۳۵
|
ضمن عرض سلام و معذرت خواهی از این بابت که
مدت مدیدیه اپدیت نکردم
خدایا از صمیم قلبم شکر گزارتم...یا حق...
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت
4:8 |
سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی رنگ منم شکل توییشکل تویی صورت بی شکل منم قهقه دیر تویی هقهقه پیر منم جامه منم جامه منم خانه تویی خانه تویی باده و پیمانه تویی ناله تویی ناله تویی گلشن ویرانه منم کافر دیوانه منم دانه منم رشد تویی راه منم جاه منم راه تویی نفس منم قفس تویی هوس منم جرس تویی داد تویی داد تویی دود منم دود منم بود منم شوق منم شور تویی شور تویی زخم منم زخم منم زخمه تویی ساز تویی سیم تویی ناز تویی خنده دمساز تویی سوز تویی روز منم سکه تویی ضرب منم خواب تویی آب منم آب منم روشن مهتاب تویی ناب تویی نقش منم قاب تویی دام منم دام منم موسم بی نام تویی گام تویی کام منم جام تویی جیم منم رقص منم رنج منم حزن تویی گنج منم غصه تویی قصه منم شیر تویی پسته منم پسته منم پرده بربسته منم رسته منم خسته منم دست تویی دست تویی جنگی بی دست منم مست منم مست منم صور تویی نفخ منم فتح تویی میل منم سیل تویی فعل تویی یار منم غار منم دار تویی بار تویی نار منم نار منم شعله آن نار تویی کار تویی کار تویی دیده مکار تویی آفت بازار تویی زار تویی زار تویی مخزن اسرار منم خانه ابرار تویی لاله منم خار تویی سست منم چار تویی چوب تویی کوبه تویی کوب تویی واژه مکتوب تویی طالب مطلوب منم؟ خوب تویی خوب تویی حوب منم حوب منم حاسب محسوب منم سود منم سود منم روح تویی روح تویی کشتی بی نوح منم نوح منم نوح منم فاتح مفتوح تویی جاعل مجعول منم هول منم گول منم قتل تویی قتل تویی قاتل مقتول منم عقل منم؟ عقل منم؟ عاقل معقول منم؟ کاسف مکسوف تویی سوف تویی پار تویی لحظه تویی سال تویی سال تویی ماضی این حال تویی حال تویی مال منم قال منم قیل تویی فال تویی فاخر مختال تویی سیرت ادلال تویی دال تویی سرمه تویی خال تویی وسمه تویی بال تویی خاک تویی خاک تویی رقیه و تریاک تویی حاصل ادراک منم قصه افلاک تویی چابک و چالاک منم تاک منم تاک منم خرقه افلاک منم لاک منم کاف منم لاف منم بند تویی ناف منم صاف تویی مرغ منم قاف تویی قاف تویی سوره اعراف منم دور منم نور منم ساری و مسرور منم حور منم سور منم لولی مهجور تویی خانه معمور منم نوش تویی پوش منم خامش مدهوش منم جوش تویی جوش تویی گرمی آغوش تویی گوش تویی گوش تویی اشک سیاووش منم عشق تویی؟ عشق منم؟ عشق تویی عشق منم... + نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت
4:50 |
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت
7:56 |
لازمه از شمامعذرت خواهی کنم بابت اینکه نمیتونم زود به زود آپدیت کنم. بهر حال مشغله دنیاست و واسه همه هست.... سوال و جواب از رسول اکرم صلی الله علیه و آله(بحار الانوار)
عرض کرد می خواهم داناترین مردم باشم
عرض کرد می خواهم از خاصان درگاه خدا باشم
عرض کرد می خواهم همیشه دل من روشن باشد
عرض کرد می خواهم همیشه در رحمت حق باشم
عرض کرد می خواهم از دشمن به من آفتی نرسد
عرض کرد می خواهم در چشم مردم خوار نباشم
عرض کرد می خواهم عمر من طولانی باشد
عرض کرد می خواهم روزی من وسیع گردد
عرض کرد می خواهم به آتش دوزخ نسوزم
عرض کرد می خواهم بدانم گناه به چه چیزی ریخته می شود
عرض کرد می خواهم سنگین ترین مردم باشد
عرض کرد می خواهم پرده عصمتم دریده نشود
عرض کرد می خواهم که گورم تنگ نباشد
عرض کرد می خواهم مال من بسیار شود
عرض کرد می خواهم فردای قیامت ایمن باشم
عرض کرد می خواهم خدای تعالی را در نماز حضور یابم
عرض کرد می خواهم از خاصان باشم
عرض کرد می خواهم برای من عذاب قبر نباشد
عرض کردمی خواهم درنامه عمل من گناه نباشد همیشه خیر و خوبی باشد + نوشته شده توسط prf-aflatoon در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت
2:58 |
دانش پزشکی در ایران باستان تخصصهای مختلف دانش پزشکی در ایران باستان
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت
3:20 |
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت
1:15 |
اینهم فرازی از یکی از شعرهای خودم سروده شده در۱۳۷۲ ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت
2:6 |
عجب صبري خدا دارد (((بـــــابـــــــا: نـــظرنداده ازوبلاگ نري بلــند صـلوات)))
اگر من جاي او بودم . همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من بجاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
ــ به کجا چنبن شتابان ؟ گون از نسيم پرسيد ــ دل من گرفته ز اين جا ، هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان ؟ ــ همه آرزويم ، اما چه کنم که بسته پايم ... ــ به کجا چنين شتابان ؟ ــ به هر آن کجا که باشد ، به جز اين سرا ، سرايم _سفرت بخير اما تو و دوستی ، خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را ......................
ادامه مطلب رو بخونيد واسه تفنن: ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت
5:39 |
پروردگارا
قسمت میدهم به هفت آسمانت ، پاکی و معصومیت کبوترانت ،
به شقایقهای دشتهای بیکرانت،تو را قسم میدهم به ستاره های کهکشانت ،
به دریاهای جاودان و به آبهای جاری و روانت ، تو را قسم می دهم
به برگهای پریشان حال خزانت ، که قلبمان مشکن ، اشکمان مریز
و آباد کن دلهایمان ، غرق نعمت کن روزگارمان ، با عزت کن ناممان ،
دلپذیر کن کاممان و قرین صحت کن جانمان ، خدایا پروردگارا
تو را قسم میدهم به پرستوهای غربت کشیده ، به عظمت غروب ،
به سادگی سحر و به آرامش سپیده ، به پاکی لبخندهای کودکانه،
به عزت و عصمت عشقهای جاودانه ، که قلبمان را مجذوب محبت ،
زبانمان مست مروت و وجدانمان را برقرار عدالت گردان . پروردگارا
پنجره دل بگشا به سوی بیماران ، گرفتاران ، به سوی سرهای بی سامان ،
به سوی دلهای چشم انتظار و عاشقان بی صبر و قرار که چشم انتظارند ،
چشم انتظار شفای تو ، وفای تو ، عطای تو و رضای تو . پروردگارا
پنجره دل بگشای به سوی دلهای دردمند که دلی دردمند دارم
و سری سرگردان و فکری نگران و گمشده ای در غبار روزگار
و روحی بی صبر و قرار و دلی چشم انتظار .
همیشه شادکام باشید.............
** حکمت های خداوندی**
خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم. هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست. بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست. خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد. ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم. خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.
زيبايي به سيما و صورت نيست به نوري ست كه در دلش مي تابد...
هر انساني به واقع دو انسان است يكي آنكه در تاريكي بيدار است و ديگري آنكه در
روشنايي همچنان خواب است...
مراقب افكارت باش كه به گفتار تبديل مي شود .
مراقب گفتارت باش كه به كردار تبديل مي شود
مراقب كردارت باش كه به عادت تبديل مي شود.
مراقب عاداتت باش كه به شخصيت تبديل مي شود.
مراقب شخصيت خود باش كه آن سرنوشت تو خواهد بود. ...... به فراموشي ام مسپار تا طلوع ستاره ای دیگر.......
ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت
6:45 |
خــــدا به حق اولاد عـــلی نظر بکن
خــــدا به برکت نام نـــبی نگام بکن یا فـــــاطــــــــمه بنت نبی عشق محمدبا عــــــلی حاجتــــــمو روا بکـــن......
عشقش ز جان تیره ی من سر کشیده بود در سنگلاخ خاطر من گل دمیده بود چون سبز جامه، غنچه صفت، پیکر مرا از چشم ها نهفته و در بر کشیده بود ای باغبان عشق! تو تا با خبر شدی لبهاش از لبم گل صد بوسه چیده بود عشقم هزار پرده ی پرهیزْ سوخته شوقم هزار جامه ی تقوا دریده بود بر لوح ساده ی دل دیرآشنای من رنگ هزار باغ و بهار آرمیده بود جانم همه شرار و به پیکر نشسته گرم خونم همه شراب و به رگ ها دویده بود می سوخت شمع عشق به فانوس چشم من وان روشنی به خلوتم از نور دیده بود از بوسه واگرفت و هم از بوسه باز داد جان را که دور از او به لبانم رسیده بود ************
پشت این نقاب خنده پشت این نگاه شاد چهره خموش مرد دیگری است مرد دیگری که سالهای سال در سکوت و انزوای محض بی امید، بی امید، بی امید زیسته مرد دیگری که پشت این نقاب خنده هر زمان به هر بهانه با تمام قلب خود گریسته مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد مرد دیگری که روی شانه های خسته اش کوهی از شکنجه های نارواست مرد خسته ای که دیدگان او قصه گوی غصه های بی صداست پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش صبر صبر صبر صبر وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد همیشه روی گونه های این تکیده خموش مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده با نگاه غوطه ور میان اشک با دل فشرده در میان مشت خنجری شکسته در میان سینه خنجری نشسته در میان پشت کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد کاش می شد این دل فشرده بی بهاتر از تمام سکه های قلب را زیر آسمان دیگری قمار کرد کاش می شد از میان این ستارگان کور سوی کهکشان دیگری فرار کرد با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن وین همه شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن ای کرانه های جاودانه ناپدید این شکسته صبور را در کجا پناه می دهید ؟ ای شما که دل به گفته های من سپرده اید مرد دیگری است این که با شما به گفتگوست مرد دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های نارسای اوست
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت
2:54 |
جهان هــــــرانسان در هــــــــــرلحـــظه،خاص همان انسان و همان لحظه است. (افلاطـــــون) دیدم بد نیست هرزگاهی یه زندگیـــنامه از مشاهیر این سرزمین با اصالت توی سایت بزارم،ازیــــنرواین شما و این: زندگی نامه صادق هدایت صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد. در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد. http://www.sadeghhedayat.com/files/boofekoor.gif + نوشته شده توسط prf-aflatoon در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:28 |
انسان بایدبه مقامی برسدکه بی کمک چشم و حواس دیــــگر،به نیروی حقیقت،تا خودبودن بــالا برود (افـــــلاطون)
عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعنی ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لخظهها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:22 |
دیده شدنی نمود چیزی است که دیده نمی شود (آناکسا گوراس)
آسمان از پرنده خالي نيست
جمع ما مثل این كبوترهاست مدتي روي خاك مي مانيم فرصتي در كنار يكديگر شعر شور و شعور مي خوانيم
يك نفر از ميان ما رفته يك پرنده كه اهل بالا بود يك پرنده كه خوب مي دانم چشم هايش به سوي فردا بود
يادمان باشد اين كه جاي ما هرگز اين سمت و اين حوالي نيست تو و مرغان خانگي اما آسمان از پرنده خالي نيست !
هر كه از ارتفاع مي ترسد بال خود را ببندد اما ما دل به اين دانه ها نمي بنديم يك به يك مي پريم از اين جا
به نام او
السّلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك .
عليك مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الّيل و النّهار
ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم .
السّلام علي الحسين و علي عليّ بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب مکشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست + نوشته شده توسط prf-aflatoon در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:19 |
مانمی پوشــــیم عیب خویش اما دیگران
عــیبها دارندو از ما جـمله را پوشیده اند ماسبــــکساریم ازلغزیدن ما چاره نیست عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند
ويژگيهاي پسران باکلاس : 1) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمدي نژاد + نوشته شده توسط prf-aflatoon در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت
2:16 |
کاش میشد عشق را تفسیر کرد. خواب چشمان تو را تعبیر کرد.
کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد . کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد . کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد . کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد. کاش میشد عشق زﻣﻴنی عاشقی رادﻳدم که نگاهش به آسمان بود , ازاوپرﺳﻴدم که معشوق تو در اﻳن آسمان پر ازستاره ﻛﻴست؟جواب داد:آن ستاره که ازهمه پرنورتر است , ازعاشقی دﻳگرپرﺳﻴدم , او ﻧﻴز جوابی چون عاشق ﭘﻴﺸﻴن داد , باخودگفتم مگرﻣﻴشود!!!!دوعاشق وﻳک معشوق؟! به خود گفتم که اﻳن همان ذات مقدس است , باردﻳگر در باره ی خدا از آنها پرﺳﻴدم هردو جوابی جز ماه به من ندادند , ﺗﺼﻤﻴم گرفتم که از معشوق آنها سوال کنم , به آن ستاره ی پر نورگفتم که چه کسی عاشق توست؟جواب داد:تمام عاشقان زﻣﻴنی . کمی آن طرفتر نزد ستاره ی کم نور نشستم , به او گفتم که چه کسی عاشق توست ؟ نگاه خشمناکش را به سوی ستاره ی ﭘﻴﺸﻴن برد و گفت:او دلبرم را دزدﻳد , ﺗﺼﻤﻴم گرفتم که کمی به پای درد دل آن ستاره ی ظالم ﺑﻨﺸﻴنم , او ﻧﻴز خود از اﻳن اوضاع ناراضی بود , او ﻧﻴز شکاﻳت داشت که نمی دانم چه کسی عاشق واقعی من است , او می گفت : زﻣﻴﻨﻴان ما را فقط برای ﺳﻴاهی و غم هاﻳشان می خواهند , و در روز و شادی حتی به دنبال ما ﻧﻴز نمی گردند , درآنجا بود که پی بردم عشق زﻣﻴنی چقدر پوچ و بی ارزش است , و عشق واقعی آن است که باعث روشناﻳی ستاره ها و خورﺷﻴد شده است و نورش ﻫﻤﻴشه با ماست , و اگر روزی ستاره ای را برای خود انتخاب کردم , آنرا کم نورترﻳن ﺑﮕﻴرم تا مطمئن باشم که او مال خودم است و دﻳﮕر کسی جز من به دنبال او ﻧﻴست .
معجزه ی اﻳمان در روزگاری گرگ صفت , در روزگاری که برادربه برادر رحم نمی کرد , درروزگاری که صحرگاهانش چون غروب و غروبش چون صحرهاﻳش بود , در روزگاری که کلمه ی مقدس عشق همچون سلام شده بود , ودر روزگاری که عشق مانند مردابی شده بود , در مردابی افتاده بودم , هرچه دست وپا ﻣﻳزدم ﺑﻳشتر به درونش فرو می رفتم , ناگهان تورا در کنارم ﻳافتم دستم راازروی ﻧﻳاز به سمتت درازکردم , توﻧﻳز دستم را بامحبت فشردی , ساعتها سپری می شد و مرداب ظالم تر , دﻳگرهدفمان نجات خود نبود , بلکه نجات دﻳگری بود , آرزوﻳم اﻳن بود در هنگامی که پاهاﻳم کف مرداب را لمس کرد , سرم در زﻳر پاهاﻳت باشد تا نجات ﻳابی , از آب مرداب ﻧﻣﻳنوﺷﻳدﻳم, و ﺗﺷﻧﮕﻳمان را با عصاره ی ﻳکدﻳگر بر طرف می ساﺧﺗﻳم , گرچه در مرداب بودﻳم اما احساس پرندگان را داﺷﺗﻳم , اﻣﻳدمان به طنابی به نام اﻳمان و قدرت معجزه ی آن بود , طناب تو مستحکم اما طناب من پوﺳﻳده بود , روزی طنابت را به دور تنم ﭘﻳچاندی و مرا اﻣﻳدوار ساختی , و قدرت طنابت موجب شد که مرداب براﻳمان گلستان شود , پس از رهاﻳﻲ با خود عهد کردﻳم که دﻳگر به بهانه ی تشنگی به سمت هر آبی نروﻳم , و از اﻳن خوف داﺷﺗﻳم که نکند روزی به اﻳن بهانه وارد عشقی مردابی شوﻳم , و با خود عهد کردﻳم که طناب هاﻳمان را محکم سازﻳم و ﻳکدﻳگر را تنها نگذارﻳم .
قصری در خرابه در شهری به نام زندگی , در خرابه ای به نام دل , قصری ساخته ام به نام عشق ,چراغ قصر را با نام تو روشن ساختم , روزی به خود اجازه دادم که تورابه قصرم دعوت کنم , با هزاراﻣﻳد نامه ام را به تودادم, اماتونامه ام راپاره پاره وقصرم را وﻳران ساختی , با خود گفتم که باﻳد قصر را از نو بنا کنم , چراکه زندگی بدون عشق معناندارد , امااﻳن بار آنرادر گوشه ی خرابه ام پنهان ساختم , و آنرا با خاطراتت برپاساختم , روزی نگاهت به وﻳرانه ام افتاد , به تو گفتم ﺑﻳاو آنرا آبادساز , آمدی و آنرا ساختی , اما ازقصرگوشه ی وﻳرانه ام خبری نداشتی , می دانستم اگربدانی آنراوﻳران خواهی ساخت , باخودعهدکردم که آنرادر ﺳﻳنه حبس کنم , وآنرا با تن خودبه زﻳر خاک برم , اما اﻳن را دانم که خاک هم تحمل قصرم را ندارد , اما...اما...برای پابرجاماندنش مجبورم , و اﻳنک که قصرم را برتوظاهرساختم , می گوﻳم که درفردوس برﻳن منتظرت هستم , البت اگر خداوند عشق گناهم راکه تنهامبتلا بودن به عشق است ببخشد ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
7:58 |
سبــــــزهُ بالای کــــوه از آب دریا فارق است
بـــینوایان را خـــــدا رزق هوائی میـــــــــدهد بازي زندگى وراه اين بازى بيشتر مردم زندگي را پيكار مي انگارند.امّا زندگي پيكار نيست؛بازى است. هر چند بدون آگاهي در قانون معنويت نمي توان در اين بازي برنده شد وپيروز بود. زندگي بازي بزرگ داد و ستد است زيرا آنچه آدمى بكارد همان را درو خواهد كرد.يعنى هر آنچه از آدمى درسخن يا عمل آشكار شود يا بروز كند به خود او باز خواهد گشت.و هر چه بدهد باز خواهد گرفت. اگر نفرت بورزد نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد كند از او انتقاد خواهد شد.اگر دروغ بگويد به او دروغ خواهند گفت واگر تقلب كند به او حقه خواهند زد.همچنين به ما آموخته اند كه: قوه تخيل در بازي زندگي نقش عمده اى دارد براى پيروزى در بازى زندگى بايد نيروى خيالمان را آموزش دهيم. كسى كه به قوه تخيل خود آموخته باشد كه تنها نيكى را تصور كند وببيند خواهد توانست به همۀ مرادهای بحق دلش_خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت وخواه دوستی وخواه بيان كامل نفس و يا هرآرمان بزرگ ديگر برسد. تخيل را قيچي ذهن خوانده اند.
فرازی از وصیت نامه داریوش کبــــــیردرادامه مطـــلب*:
ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
7:39 |
نرم كردن فولاد لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي ات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده. آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي اش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: - در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه ي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست. آهنگر مدتي سكوت كرد، سپس ادامه داد: - گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد. باز مكث كرد و بعد ادامه داد: - ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن.
حدیث امروز توی تقویم از حضرت علی علیه السلام نوشته: «در انتظار فرج (قائم آل محمد) باشید و از رحمت خدا نومید نباشید.» واقعا چقدر این جمله زیباست. از رحمت خدا نومید نباشید... اگه باور کنم رحمت خدا فقط ظهور حضرت حجت هست چطوری میتونم ناامید باشم. وقتی به ظهور و اینکه چه اتفاقای خوبی قراره بیفته فکر می کنم حال عجیبی بهم دست میده. اون موقع من کجا هستم چکار می کنم آیا زیر خلوارها خاک پنهان هستم یا یکی از یارای آقا ..... نکنه خدای ناکرده اونقدر بد باشم که تو صف دشمنای امام زمان باشم. خدا عاقبت همه رو به خیر کنه اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم و نور.....چندوقتي است به تو ميانديشم به تو اري به همان منظر دور......به همان سبز صميمي به همان باغ بلور دوستت دارم... 1. English : I Love You 2. Italian : Ti amo 3. German : Ich liebe Dich 4. Turkish : Seni Seviyurum 5. French : Je t'aime 6. Greek : S'ayapo 7. Spanish : Te quiero 8. Hindi : Mai tumase pyre karati hun 9. Arabic : Ana Behibak 10. Iranian : Man doosat daram 11. Japanese : Kimi o ai shiteru 12. Yugoslavian : Ya te volim 13. Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 14. Russian : Ya vas liubliu 15. Romanian : Te iu besc 16. Vietnamese : Em ye^u anh 17. Ukrainian : Ja tebe koKHAju 18. Tunisian : Ha eh bak 19. Syrian/lebanese : Bhebbek 20. Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 21. Swedish : Jag a"Iskar dig 22. Africans : Ek het jou liefe 23. Bavarian : I mog بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم زيبا وقشنگ انکه خوابيده در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد + نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
7:31 |
حکایت:
ســــــگی پای صحرانشینی گزید بـــه خشمی که زهرش زدندان چــکید شــب از درد بیچاره خوابش نبـرد به خیــــل اندرش دخــتری بودخـــــرد پدر را جــفــــاکردوتنـــدی نمـــود کــه آخـــــر تو را نیــــــز دندان نبـــــود پـــس از گــریه مــرد پراکنده روز بخنـــدید کـــای مامـــک دلفــــــــــروز مراگرچـه هم سلطنت بودوبیـش دریــــغ آمــدم کــام ودندان خویــــــش محال است اگر تیغ بر سرخــورم که دندان بـــه پای ســــگ اندر بـــــرم توان کــردبا ناکســــــان بدرگـــی ولیــــــــکن ز مــــردم نیـاید ســــگی + نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
6:35 |
...
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
5:48 |
درشبـــــــان غــــــم تنهائی خویش، عابدچشم سخنگوی تواُم. من در این تـــاریکی، من در این تیـــــره شب جانفرســـــا، زائــــــــــــــــــــــــــرظلمت گیســـــــــــــــــــــــــــــوی تواُم...
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
3:38 |
یه بنده خدایی بود زمان حیاتش تصادف می کنه و بعد از چند روز خواب حضرت عشق ابولفضل العباس(ع) رو می بینه..... می بینه که....(از زبون خودش): توی مجلسی بودیم....آقایی با عبا و عمامه ی سبز رنگ ....بلند قامت و زیبا روی صندی نشسته بودند و موعظه می کردند!!! آخر مجلس رفتم خدمتشون و عرض ادب کردم و از ناراحتیم گفتم.....بهشون گفتم آقا تصادف کردم و نمی تونم بلند شم.....ناگهان اون اقای خوش سیما فرمود : دستت رو بده به من و بلند شو
گفت یه ذره نگاه کردم....(همینجور که می گفت اشک می ریخت) ...گفتم:
آقاجان شما که دست ندارید که ..آقا
اون آقا هم فرمود: عیبی نداره عبای مارو بگیرید و بلند شید.......و گفت بلند شدم و کاملا خوب شدم....... یه مطلبی همیشه من و ناراحت می کنه اونم اینکه توی مداحی ها هی باب شده دم از احساس حضرت عباس می زنند و از عقل ایشون چیزی نمی گن اونوقت اینجوریه که چند نفر روشنفکر می ان و از جدایی عقل و دین و علم و دین قلم می فرسایند و باب گفتگو باز می کنند....!!! انشااله توی این ایام خیلی زود به روز می کنم.....!!!!!! یا زهرا صلوات + نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
4:41 |
تا به حال حدیثی از عباس حسین شنیده اید؟ خیر... ارباب ما بنا بر ادب الهی خود, بعد از فرمایشات برادر و امام و سرور خود یعنی حسین فاطمه سخن نمیگفت... اما نه... امروز حدیثی آورده ام که اربابم , پور بی مثال حیدر در تمامی لحظات عمر گرانبها و پر برکتش بر لبان مبارک جاری می نمود و هماره آن را برای خلق الله میخواند ... قال اباالفضل العباس (ع) : .... حسین (ع) .... ذکر شب و روز عبد صالح حق ... یل باوفای ام البنین...مسیر نگاه زینب... چشم امید رقیه ... عزیز دل زهرا...نور چشم حسین فاطمه ...عباس بن علی حسین است حسین....
+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
4:36 |
بایداستـــادو فـــرودآمــد برآســــتان دری که کوبه ندارد چراکه اگربه گــــاه آمده باشی دربان درانـــتظارتــست واگـــر بیــــگاه، از به در کوفــــتنت پاســـخی نمی آید دربلـــنداست، بهترآنست که فروتن با شی. (احمدشاملو)
ادامه مـــطلب متعلق به حـــضرت ولیــــــعصر: ادامه مطلب + نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
4:27 |
<<هــــــــــــــوالعزیـــــــــــــــــز>> اگر پرستش غير از خدا مجاز بود ، علي را مي پرستيدم به خود اجازه نمي دهم كه براي شناخت علي (ع) كلمه اي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پر ماجرايش را تجزيه و تحليل كنم شناخت علي(ع) فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي (ع) نزديك شود. من هم فقط به قلب سوخته خود اجازه مي دهم كه از علي (ع) سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرات ميكنم به علي (ع) نزديك شوم. اگر شعله عشق او در دلم زبانه نمي كشيد ،ابدا به ساحتش جسارت نمي كردم و نامش بر زبان نمي راندم. ولي چه كنم كه سر تا پاي وجودم در آتش عشق او مي سوزد. هر وقت كه نام او بر زبان مي رانم يا ياد او در دلم مي افتد ، به خود مي لرزم و اشك از چشمانم فرو مي چكد ، آتش دردناك و لذت بخشي وجودم را فرا مي گيرد در او محو مي شوم و عاشقانه با او راز و نياز مي كنم ، و روحم آشفته وار علي علي مي گويد. آخر چگونه مي توان خداي بزرگ را پرستيد و به علي (ع) عاشق نشد!؟ چگونه ميتوان به خدا كه كمال مطلق است چشم دوخت ، ولي كمال متعالي علي (ع) را ناديده گرفت !؟ عشق به علي (ع) جزوي از پرستش خداست قلبي حساس دارم كه نوازش نسيم حيات آن را مي لرزاند ، زيبايي غروب و طلوع آفتاب ديوانه اش ميكند ،آسمان بلند پرستاره مستش مينمايد . مرغ هاي هوا و ماهي هاي دريا جذبش مي كند ، كوههاي بلند ، افق بي پايان و اقيانوس بي كران به ابديتش مي برد. اين احساي مرموز قلبي ، مسحور عظمت و زيبايي عالم خلقت ميشود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده مي كند ........ همان احساس نيز تار و پود قلبم را به عشق علي (ع) به لرزه مي اندازد و مرا اين چنين شيفته و شيداي او مي كند زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي زاسرارشب معراج دانستم یدالهی چرادستم نگیری یاعلی دست خدادستی يا علي مدد + نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
4:18 |
شایدباورکردنش مشکل باشه که این آدم ثروتمندترین مردترکیه است!+ نوشته شده توسط prf-aflatoon در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
3:49 |
من که ازبازترین پنجره بامردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی ازجنس زمان نشنیدم. + نوشته شده توسط prf-aflatoon در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
3:53 |
شخصی کلید درب خانه خودراگم کرده بود.
ازآنجاکه شب بودو کوچه شان تاریک بود در کوچه مجاورکه تیرچراغ برق داشت به دنبـــــــــــــال کلید گمشده خود بود.{آمریکادربرون رفت ازباتلاق عراق} + نوشته شده توسط prf-aflatoon در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت
1:10 |
یا علی ذاتت ثبوت قل هوالله احد
نام تو نقش نگین مهر الله الصمد لم یلدازمادرگیتی ولم یولدچوتو یاعلی مثلت له کفـــــوا"احــــــــد + نوشته شده توسط prf-aflatoon در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
18:14 |
بزرگى و بلندى بدن در صورتى كه قلب خالى از حقايق و حالات مثبت باشد سودى نمىدهد .
هنگامى كه قلب انسان از همه رذايل پاك باشد ، حركات بدن و اعضا و جوارحش پاك خواهد بود و چون قلب آلوده باشد جسد و حركات اعضا و جوارحش آلوده خواهد بود .
براى خدا در زمين ظرفهايى است ، آگاه باشيد كه آن ظرفها قلبهاست محبوبترين آن ظرفها در پيشگاه خدا مهربانترين و صافترين و سختترين آنهاست ، مهربانترينش نسبت به برادران انسانى و ايمانى ، صافترينش از گناهان و سختترينش در استقامت و پايدارى در راه خدا . پيامبر بزرگ اسلام صلي الله عليه و آله در بيانى پر ارزش مىفرمايد : خداى تبارك و تعالى نه به ظاهر شما مىنگرد و نه به ثروت و اموالتان ، بلكه به قلوب شما و اعمالتان نظر مىكند . پارهاى از حركات و امور انسان ريشه در عشق و محبّت فراوان او نسبت به خلق خدا دارد كه لازم است انسان ، قدردان اين عشق و محبّت باشد و خدا را نسبت به اين نعمت معنوى سپاسگزارى كند ، در مثل انسان از مسيرى عبور مىكند ، مىبيند در راه رفت و آمد مردم خارى ، تيغى ، سنگ و يا شىء آزار دهندهاى افتاده ، بدون آن كه وضع و شخصيت خود را ملاحظه كند ، براى آن كه انسان و يا جاندارى در رفت و آمدش از اين مسير صدمه و آزار نبيند ، جاده و راه را از آن اشياء آزار دهنده پاك مىكند و يا گم شدهاى را به محلى كه گم كرده ، راهنمايى مىكند يا به عيادت بيمارى مىرود يا جنازهاى را كه نمىشناسد تشييع مىكند و . . . اينها امورى است كه محرك انجامش ،مايه و سرمايهاى چون محبّت و عشق به ديگران است كه جز قلب جايگاهى ندارد ، آن هم قلبى كه به حيات معنوى و فيوضات الهى و بركات آسمانى و نور ايمانى زنده است . + نوشته شده توسط prf-aflatoon در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت
22:17 |
یا رب به کریمیت که هستی
چند چیز مرا مدد فرستی علم و عمل و فراخ دستی ایمان و امان و تندرستی + نوشته شده توسط prf-aflatoon در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت
22:2 |
|
|
| فالنامه براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد |
| |

